چشمان شهدا به راهی که از خود به جا گذاشته اند و چشمان ما به روزی که باآنان روبرو خواهیم شد خداکند که ((شرمنده)) نباشیم
دوست عزیزم در این جنگ در کدام طرف جبهه هستی؟
ده خاطره از شهید محمد جهان آرا
1)اولين بار بود سپاه مى آمدم. ديدم خيلى از بچه هايى كه مى شناسم، آنجا هستند. بيشترشان رفيق هاى سيد على، داداشم بودند. غلام من را ديد. پرسيد «تو اومده اى اينجا چى كار؟»از اين كه توى جمع به اين شلوغى، يكى من را تحويل گرفت، خيلى ذوق كردم. گفتم «اومدم ببينم چه خبره؟ چه كارى از دست ما بر مى آد؟» صحبت مى كرديم كه يكى از ساختمان آمد بيرون. غلام دست او را گرفت. كشيد طرف من كه معرفيش بكند. گفت «اين مثل برادرت، سيد عليه.»
بلند قد بود. قيافه اش براى من خيلى جذاب بود. نگاهى بهم كرد و گفت «بارك اللّه».
«بارك اللّه» اش را تا آخر عمر از يادم نمى رود. خيلى خوشم آمد. رفت طرف چند نفر و مشغول صحبت شدند. بس كه حواسم بهش بود، غلام را گم كردم. خيلى دلم مى خواست بشناسمش. چند روز توى مسجد جامع ديدمش. صداش ميكردند محمد.
جهان آرا بود2) سید محمد از پانزده سالگی مبارزه با رژیم سابق را شروع کرد، او، سیدعلی و تعدادی از بچههای خرمشهر گروه حزبالله را تشکیل دادند و طوماری از خواستهایشان را که نام تمامی آنها در آن ذکر شده بود با خونشان امضا کردند. در همان سالها سید محمد دستگیر شد و شش ماه در زندان بود که پس از آزادیاش زندگی مخفی خود را همراه با سیدعلی در گروه منصوریون شروع کردند، سیدعلی پس از اندکی دستگیر شد و به شهادت رسید. پس از پیروزی انقلاب سید محمد به عضویت سپاه درآمد که در زمان فتح خرمشهر و چندی پیش از آن فرمانده سپاه خرمشهر بود. ( به روایت پدر شهید )
3) پیوند جهانآرا و خرمشهر بهنظر من به علت علاقه زیادی بود که محمد به خرمشهر داشت. جهانآرا میگفت: مردم خرمشهر مظلوم واقع شدهاند. به آنها کمکی نشد. تجهیزاتی نیامد. آنان از دل و جان نیرو گذاشتند. جهانآرا میگفت: من بعضی از شبها جسد بچههای خرمشهر را میبینم که توسط سگها تکهپاره میشود، ولی ما نمیتوانیم از سنگرها و پناهگاهها خارج شویم و این جنازهها را نجات دهیم. شب و روز جهانآرا خرمشهر بود. از روزی که عراق به خرمشهر هجوم آورد، محمد همّ خود را وقف جنگ کرد. (به نقل از همسر شهید)
4)اميدي به زنده ماندن نداشتيم. مرگ را ميديديم. بچهها توسط بيسيم شهادتنامه خود را ميگفتند و يك نفر پش بيسيم يادداشت ميكرد. صحنه خيلي دردناكي بود. بچهها ميخواستند شليك كنند، گفتم: ما كه رفتني هستيم، حداقل بگذاريد چند تا از آنها را بزنيم، بعد بميريم. تانكها همه طرف را ميزدند و پيش ميآمدند. با رسيدن آنها به فاصله صد و پنجاه متري دستور آتش دادم. چهار آرپيجي داشتيم. با بلند شدن از گودال، اولين تانك را بچهها زدند. دومي در حال عقبنشيني بود كه به ديوار يكي از منازل بندر برخورد كرد. جيپ فرماندهي پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقبنشيني تانك، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر... حمله كنيد؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود...(به روایت خود شهید)
5)شهید جهانآرا در جریان کودتای نوژه به منظور جلوگیری از هرگونه حرکت و اقدام ضدانقلاب در پایگاه سوم دریایی خرمشهر، از سوی شورای تامین استان خوزستان به سمت فرماندهی این پایگاه منصوب گردید و به کمک نیروهای مومن و معتقد، تا تثبیت اوضاع و کشف بخشی از شبکه کودتا در میان عناصر نیروی دریایی، این مسئولیت را عهدهدار بود. ایشان ضمن اینکه با زیرکی و درایت در خنثی کردن این توطئه عمل میکرد، در بین پرسنل نیروی دریایی نیز از مقبولیت خاصی برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهای اصولی وانقلابی او شده بودند.
6)دامادم میگوید شبهایی که در خرمشهر مستقر بودیم، یک شب نوبت سیدمحمد بود که دو ساعتی پاس دهد، علیرغم وضع جسمی نامناسب عازم محل نگهبانی شد، در همان حال فردی از بچه های بسیجی با او همکلام میشود از او میپرسد جهان آرا کیست؟ تو او را میشناسی و سیدمحمد جواب میدهد پاسداری است مثل تو، او میگوید نه جهان آرا 45 روز است که با تعداد کمی نیرو جلوی دشمن را گرفته است و سیدمحمد جواب میدهد گفتم که او هم یک پاسدار معمولی است، فردای آن روز آن فرد برای گرفتن امضا برگه مرخصی اش راهی اتاق فرماندهی میشود میبیند که او همان پاسدار در حال پاس شب گذشته است.( به روایت پدر شهید )
7) همکارانش معتقدند او فرمانده سپاه خرمشهر بود، اما مثل یک سپاهی عادی رفتار میکرد، آنها میگویند وقتی اسلحه به خرمشهر میبردیم و آنجا خالی میکردیم جهان آرا اصلاً خسته نمیشد. به او میگفتند تو چرا خسته نمیشوی و او پاسخ میداد، وقتی که در رژیم سابق زندگی مخفی داشتم برای کسب درآمد در کورههای تهران آجر بار میکردم در حالیکه روزه هم بودم، اگر بدنم مقاومت دارد از بابت آن روزها است.( به روایت پدر شهید )
8) جانباز عزیز جنگ، برادر محمد نورانی در این باره می گوید: «وارد حیات مدرسه شدم. بوی باروت شدید می آمد. در داخل ساختمان دیدم قتلگاه روز عاشورا است. همین طور بچه ها در خون خودشان می غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بیرون، شهید جهان آرا تازه رسیده بود. گفتم: دیدی همه بچه ها را از دست دادیم! در حالی که شدیداً متأثر شده بود، مثل کوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه ها را دادیم اما امام را داریم، ان شاء الله امام خمینی(ره) زنده باشد.»
9) ما در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی کردیم. در این مدت هر لحظهاش برایم خاطرهای است و یادی که در ذهنم جای عمیقی دارد. یکى از یادهای ماندگار که به خصوصیات ایشان مربوط میشود، هدیه دادن محمد به من بود. شاید خیلی از آقایان یادشان برود که روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید چه روزهایی است، اما محمد تمام این روزها را به خاطر داشت و امکان نداشت آنها را فراموش کند، حتی اگر من در تهران بودم. این یادکردها همیشه با هدیه مادی هم همراه نبود. هر بار نامهای مینوشت و از این روزها یاد میکرد.
در این نامهها مسئولیت من و خودش را مینوشت. نامهای نبود که بنویسد و از امام(ره) یادی نکند. او با همین شیوه روزهای خاص زندگیمان را یادآور میشد و همه این نامهها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار که آنها را میخوانم میبینم چطور این جوان بیست و پنج ساله دارای روحیه لطیف و عمیقی بوده است. روحیهای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند. (به نقل از همسر شهید)10)من مايلم اينجا يادى از "محمد جهانآرا " شهيد عزيز خرمشهر و شهدايى كه در خرمشهر مظلوم آنطور مقاومت كردند بكنم. آنروزها بنده در اهواز از نزديك شاهد قضايا بودم. خرمشهر در واقع هيچ نيروى مسلحى نداشت؛ نه كه صدوبيست هزار نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانك تعميرى از كار افتاده را مرحوم شهيد "اقاربپرست " - كه افسر ارتشى بسيار متعهدى بود - از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمير كرد. (البته اين مال بعد است. در قسمت اصلى خرمشهر كه نيرويى نبود).
محمد جهانآرا و ديگر جوانان ما در مقابل نيروهاى مهاجم عراقى - يك لشكر مجهز زرهى عراقى با يك تيپ نيروى مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روى خرمشهر مىباريد - سى و پنج روز مقاومت كردند. همانطور كه روى بغداد موشك مىزدند، خمپارهها و توپهاى سنگين در خرمشهر روى خانههاى مردم مرتب مىباريدند. با اينحال جوانان ما سى و پنج روز مقاومت كردند؛ اما بغداد سه روزه تسليم شد! ملت ايران! به اين جوانان و رزمندگانتان افتخار كنيد. بعد هم كه مىخواستند خرمشهر را تحويل بگيرند، دوباره سپاه و ارتش و بسيج با نيرويى بهمراتب كمتر از نيروى عراقى رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسير در يكى دو روز از عراقيها گرفتند. جنگ تحميلى هشت سالهى ما، داستان عبرتآموز عجيبى است. من نمىدانم چرا بعضيها در ارائهى مسائل افتخارآميز دوران جنگ تحميلى كوتاهى مىكنند.
بيانات حضرت امامنا خامنهاي در خطبههاى نماز جمعه تهران 1382.1.22
آخه بگو اینجا جای خوابه؟ نه بگذاری کسی از در تو بیاد، نه بگذاری کسی از در بره بیرون! حاج احمدی دیگه. چی کارت کنم؟ دارم آروم تایپ می کنم مبادا با صدای دکمه های کیبورد بیدار شی. دارم به این فکر می کنم این اتاق همین یه درو داره یا نه. اگه همین یه درو داره، پس باید خیلی خسته باشی که عدل گرفتی و کنار در خوابیدی. هیچ صدایی مثل صدای باز و بسته کردن در، اونم از این درا، خواب آدمو نمی پرونه. اما شاید این اتاق ۲ تا در داشته باشه و این در، با اینکه دره، جزئی از دیوار باشه. یعنی اون طرف در، شاید اتاق خاصی نباشه و محل آمد و شد نباشه. در این حالت، یحتمل جای تخت ربطی به آرامش بیشتر خواب تو نداره. گذاشتن اونجا تختو دیگه. اصلا گور بابای این حرفا. حاج احمد گرفته خوابیده، هر کی می خواد بره بیاد، یا از اون در، یا اگه در دیگه ای در کار نیست، پنجره رو واسه همین وقتا گذاشتن! شوخی که نیست؛ فرمانده سپاه اسلام داره استراحت می کنه. هیس! هر کی هستی باش! بنی صدری، مال خودت بنی صدری! هاشمی رفسنجانی هستی، مال خودت هاشمی رفسنجانی هستی! محسن رضایی، هر کی… حاج احمد اتفاقا جلسه نداره، خوابیده. خوابش میاد، خوابیده! امام بهش مجوز داده وقتی دید بعد از چند شبانه روز جنگ، دیگه نمی تونه رو پا وایسه، بگیره بخوابه. آدم صادقانه بخوابه، گیرم جلوی در، بهتر از اونه که منافقانه خواب امامو ببینه، اونم پشت در! کاغذ دیواری دیوار محل خواب آدم، پاره پوره باشه، طوری نیست. عرق گیر آدم قرمز باشه، اشکال شرعی نداره. پیژامای آدم، راه راه آبی پررنگ و آبی کم رنگ باشه، عیب نیست. حتی دماغ آدم، این هوا شکسته باشه، مشکلی نیست. مشکل اینه که فرمانده بشه دکتر، اما خودش مریض قدرت باشه. بعد از جنگ، صندلی، خیلی ها را موجی کرد! عده ای بعد از جنگ، باندباز صد در صد شدند و از عکس شهدا کاغذ دیواری نفیس ساختند روی دیوار خانه شان. اگر عده ای هنوز انتخابات نشده، نامزد می شوند، و قبل از رسیدن به در قدرت، دنبال پنجره مصلحت اند، دم تو ای حاج احمد! گرم که اصلا نیامدی و نمی آیی. حیف است به تو بگوییم اصلاح طلب و البته حیف است که به تو بگوییم اصول گرا. اوووووه! شان تو از شان روسای هر ۳ قوه بالاتر است. من به «جمهوری اسلامی» کاری ندارم؛ در «انقلاب اسلامی» بعد از «آقا» هیچ مقامی بالاتر از تو نمی شناسم. نیست، گشته ام. خواب تو ای عزیز! خیمه در مرز اسرائیل زده. شیر باید خوب بخوابد تا خوب بغرد. آنکه در «هاله ای از غبار» است، سران اسرائیل اند، نه تو که حتی خ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ منبع: فرهنگ نیوز |
نمادهای شیطان پرستی
نمادهای شیطان پرستی
شیطان پرستی جدید به خدایی اعتقاد ندارد و شیطان را تنها نوعی کهن نماد ( archetype ) می داند و انسانها را تنها در برابر خود مسئول میداند و این نوع شیطان پرستی اعتقاد دارد که انسان به تنهایی می تواند راه درست و غلط را تشخیص دهد به همین دلیل هم این اعتقاد بیشتر به عنوان یک اعتقاد فلسفی شناخته می شود.
شیطان در این اعتقاد نماد نیروی تاریکی طبیعت ، طبیعت شهوانی ، مرگ ، بهترین نشانه قدرت و ضدمذهب بودن است.
این اعتقاد شیطان پرستی دارای شاخه های متعددی است اما می توان گفت جز یکی دو نوع آن همگی دارای اصول زیر می باشند:
Atheism - : خدایی در شیطان پرستی وجود ندارد.
Not dualistic - : روح و جسم غیرقابل دیدن هستند و هیچ جنگی بین عالم خیر و شر وجود ندارد.
Autodeists - : خود پرستی ، خدایی جز خود انسان وجود ندارد و هر انسانی خود یک خداست.
Materialistic - : اعتقاد به اصالت ماده
- وابسته به راه چپ بودن در برابر راه راست که راه خدایی است.
- ضد مذهب بودن خصوصا مذاهبی که اعتقاد به زندگی پس از مرگ دارند.
- عدم پرستش شیطان زیرا شیطان جسم نیست و وجود خارجی ندارد.
- اعتقاد به استفاده از لذت در حد اعلای آن زیرا تمام خوشی دنیایی است و این خوشی ها خصوصا لذات جنسی پتانسیل لازم را برای کارهای روزانه آماده می کنند و به هر شکلی انجام آنها لازم و ضروری است.
در بررسی نمادهای متعلق به شیطانپرستی خط بسیار روشنی از ارتباط صهیونیسم و شیطانیسم به وضوح قابل مشاهده است .
در ذیل برخی از نمادها كه به عنوان نگین انگشتر ، گردنبند ، تصاویر بر روی دستبندها، پیراهن ، شلوار ، كفش ، ادكلن ، ساعت و ... درج شده و از جمله به ایران اسلامی نیز راه یافته است ، مورد بررسی و معرفی قرار میگیرد :
نمادهای شیطان پرستی
نمادهای شیطان پرستی
اگر نوشته وسط نماد یعنی (Satanism) به معنای شیطانگرایی به همراه دایره حذف كنیم ، آن وقت یك ستاره پنجضلعی بر جای میماند كه همان نشانه ستاره صبح یا پنتاگرام (pentagram) باقی میماند .
نمادهای شیطان پرستی
این سمبل نیز همان پنتاگرام است ، با فرق اینكه انواع آن گاه پنجضلعی وارونه (snvertedpentagram ) یا دیو (Buphomet ) و به شكل در میان نمادهای شیطانپرستان به چشم میخورد .
برخی از شیطانگرایان محدوده جغرافیایی « تحت سلطه » این نماد و در واقع منطقه نفوذ شیطانگرایی را در نقشه ذیل توصیف مینمایند . (محدوده در ایسلند و اروپا)
نمادهای شیطان پرستی
درمیان پنتاگراهای قبلی تصویر سر یك بز تعبیه شده است كه اقدامی ضد مسیحی ، به این معناست كه مسیحیان معتقدند كه مسیح همچون یك بره برای نجات ایشان قربانی شده است و با توجه به اینكه ایشان بز را نماد شیطان و در برابر بره میدانند این آرم را انتخاب كردهاند.
*******نمادهای شیطان پرستی********
نمادهای شیطان پرستی
666:یك سمبل با عنوان « شماره تلفن شیطان » توسط گروههای هوی متال وارد ایران اسلامی شده اما در حقیقت علامت انسان و نشانه جانور در میان شیطانپرستان تلقی میشود و براساس مكاشافات 13:18 « ... پس هر كس حكمت دارد عدد وحش را بشمارد ،زیرا كه عدد انسان است و عددش 666 است . » از سالها پیش تاكنون این عدد با اشكال مختلف بر روی دیوارهای شهرهای بزرگ كشور مشاهده میشد .
*******نمادهای شیطان پرستی********
نمادهای شیطان پرستی
صلیب وارونه (upside down cross ) : این نماد و حكایت از « وارونه شدن مسیحیت دارد » و عمدتا استهزا و سخره گرفتن این دین است.صلیب وارونه در گردن بندهای بسیاری مشاهده شده و خوانندههای راك انواع مختلف آنرا به همراه دارند.
*******نمادهای شیطان پرستی********
نمادهای شیطان پرستی
نماد صلیب شكسته یا چرخ خورشید (swastika or sun wheelc):چرخ خورشید یك نماد باستانی است كه در برخی فرهنگهای دینی همچون كتیبههای بر جای مانده از بوداییها و مقبرههای سلتی و یونانی دیده شدهاست .
لازم به توضیح است این علامت سالها بعد توسط هیتلر به كار رفت ، لكن برخی با هدف به سخره گرفتن مسیحیت این سمبل را وارد شیطانپرستی كردند .
*******نمادهای شیطان پرستی********
نمادهای شیطان پرستی
چشمی در حال نگاه به همه جا (All seeing Eye) : چشم در برخی نمادهای روشنفكری نیز به كار میرود . اما شیطانپرستی اعتقاد دارند چشم در بالای هرم « چشم شیطان » است و « بر همه جا نظارت و اشراف دارد » .این علامت در پیشگویی، جادوگری، نفرینگری و كنترلهای مخصوص جادوگری مورد استفاده قرار میگیرد .گفتنی است این نماد بر روی دلار آمریكایی به كار رفته است .
*******نمادهای شیطان پرستی********
نمادهای شیطان پرستی
این نمادها به انگلیسی (Ankh) انشاءمیشود و سمبل شهوترانی و باروری است .این نمادها به معنای روح شهوت زنان نیز تعبیر میشود . امروزه نماد “ فمنیسم “ در واقع یك نماد برداشت شده دقیقا از سمبلهای شیطانی است .پرچم رژیم صهیونیستی : قابل توجه جدی است كه رژیم صهیونیستی علاوه بر حمایتهای آشكار و پنهان ،حتی از قرار گرفتن نماد رسمی كشور نامشروعش در كانون علائم شیطانگرایان نیز پرهیز ندارد .
*******نمادهای شیطان پرستی********
نمادهای شیطان پرستی
ضد عدالت (Anti justice) : با توجه به اینكه تبر رو به بالا نماد عدالت در روم باستان به شمار می آمده است شیطانپرستان تبر رو به پایین را با عنوان نماد ضد عدالت در راه پیمودن مسیر تاریك انتخاب كردهاند.همچنین گفتنی است كه فمنیستها از دو تبر رو به بالا به معنی مادرسالاری باستانی استفاده مینمودند.
*******نمادهای شیطان پرستی********
نمادهای شیطان پرستی
سر بز (Goat Head) : بز شاخدار ، بز مندس mendes (همان ba"al بعل خدای باروی مصر باستان) ، بافومت ، خدای جادو ، scapegoat (بز طلیعه یا قربانی) این یكی از راههای شیطانپرستان برای مسخره كردن مسیح است زیرا گفته میشود كه مسیح مانند برهای برای گناهان بشر كشته شد . همانطور كه در توضیح نمادهای اول اشاره شد ،این نماد تصویر كاملی است از بز قرار گرفته در نماد پنتاگرام .
*******نمادهای شیطان پرستی********
نمادهای شیطان پرستی
هرج و مرج (Anarchy) : این نماد به معنای از بین بردن تمام قوانین است و دلالت بر این امر دارد كه « هر چه تخریب كننده است تو انجام بده » این نماد عمدتا مورد استفاده گروههای هویمتال است .
منبع:tebyan
سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.
بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده ام و آن در این جمله خلاصه می شود: خدایا! عاشقم کن.
از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛
یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟
دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.
پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .
دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.
ای حسین!
ای مظلوم کربلا!
ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .
بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.
خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.
همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی
اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .
خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.
تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.
ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.
یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر
هر چند نیَم لایق بخشایش تو
بر حال من خسته دل ریش نگر
حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....
شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امير حاج اميني
هشت سال دفاع مقدس به عنوان یک درس و تجربه بسیار گران قیمت، که به قیمت خون صدها هزار شهید و خسارات فراوان به دست آمده است، می تواند در زمینه های گوناگونی مورد استفاده قرار گیرد.
شهر هویزه را به سهام خیام هم می شناسند، دختری که ۸ مهر ۵۹ با عراقی ها درگیر شد. سهام به عراقی هایی که موقع برداشتن آب مزاحمش شدند، گفت مگر شمر هستید که نمی گذارید آب برداریم؟ آن ها هم گلوله ای به پیشانیش زدند و شهیدش کردند. مردم خشمگین شدند، راه پیمایی کردند، به عراقی ها حمله کردند و شهر را آزاد کردند. هویزه از آن روز تا دی ماه ۵۹ آزاد بود و دی ماه دوباره اشغال شد.
عملیات هویزه که در نتیجه نا هماهنگی و عدم تجربه نیروهای خودی پس از پیروزی اولیه به شکست انجامید، می تواند عبرتی باشد برای عبرت گیران. در این عملیات علیرغم فداکاری و از خود گذشتگی شهید سید محمد حسین علم الهدی و نیروهایش در نهایت هویزه به دست اشغالگران بعثی افتاد.
عمليات نصر (هويزه) صبح روز ۱۵ دي ماه ۱۳۵۹ با حمله هماهنگ شده نیروهای ایرانی به مواضع دشمن آغاز شد. نيروهاي عمل كننده توانستند مناطق جنوبي كرخه كور را آزاد ساخته و ضربات محكمي بر نيروي دشمن وارد آورند. نيروهاي عراقي كه شديداً غافلگير شده بودند با به جا گذاشتن توپخانه خود به دو كيلومتري جنوب كرخه كور عقبنشيني كردند و در حدود ۸۰۰۰ نفر از افراد آنها به اسارت در آمدند. ليكن به دليل تأخير نيروهاي محور كارون در عبور از اين رودخانه و برخورد آنها به ميدان مين پادگان حميد و منطقه جفير كه عقبه دشمن محسوب ميشدند و از اهداف مرحله اول بودند دست نخورده در اختيار دشمن باقي ماندند.
طبق طرح عمليات مرحله دوم حمله روز بعد، ساعت ۸ صبح شروع شد. نيروهاي زرهي و پياده به سوي پادگان حميد و منطقه جفير اقدام به پيشروي كردند. در مقابل تعدادي از تانكهاي دشمن با آرايش نظامي جناح جنوبي لشكر زرهي ۱۶ را مورد تهديد قرار دادند. يگانهاي عراقي با وجود ضربات سختي كه روز قبل متحمل شده بودند با در دست داشتن پادگان حميد از توان پشتيباني و تحرك بالايي برخوردار بودند.
نيروهاي خودي سرمست از پيروزي اوليه، دشمن را دست كم گرفته و از تثبيت مواضع جديد غافل شده و تلاشي در تحكيم موقعيت بدست آمده به عمل نياوردند، سنگري ايجاد نكرده و خاكريزي بر پا نداشتند. از روز قبل تانكهاي عراقي در صحنه باقي مانده و برخي افراد به جمعآوري غنائم مشغول شدند. فقدان تجربه در مقابل ضد حمله و كمبود مهمات و ضعف تداركات دست در دست هم داده و موازنه قدرت را در صحنه نبرد به ضرر نيروهاي خودي دگرگون ساخت.
در ساعت ۱۱ كل نيروهاي لشكر ۱۶ زير آتش شديد توپخانه دشمن قرار گرفت و در غرب سوسنگرد نيروهاي دشمن به حركت در آمدند حضور هواپيماهاي دشمن در آسمان منطقه و بمباران مواضع نيروهاي خودي اوضاع را برآشفت. تانكهاي عراق به هزار متري محل استقرار تيپ رسيدند. شديدترين جنگ تانكها در طول جنگ بين لشكر ۱۶ زرهي و لشكر ۹ زرهي دشمن درگرفت و تا ساعت۴ بعدازظهر ادامه يافت. در اين ساعت فرمانده گردان زرهي جهت تجديد قوا و اقدام مجدد، دستور يك خيز عقبنشيني را صادر كرد كه با رسيدن دستور به گردان تمام نيروهاي زرهي مستقر در منطقه به سرعت صحنه را ترك كرده و به جاي يك گام چندين گام عقب نشستند. در اين موقع كه نظم نيروها به هم ريخته بود هواپيماهاي نيروي هوايي ارتش درآسمان منطقه ظاهر شده و اشتباهاً به جاي مواضع دشمن نيروهاي خودي را بمباران كردند كه اوضاع را بدتر كرد.
نيروهاي پياده سپاه كه حدود ۵/۱ كيلومتر جلوتر از تانكها مشغول جنگ بودند از اين دستور خبر نداشتند و علاوه بر فاصله فوق دو عامل ديگر هم در عدم آگاهي آنها موثر بود يكي گردو غبار صحنه نبرد كه ديد نيروهاي پياده را بسيار كاهش داده بود و ديگري عقبنشيني نيروهاي زرهي با به جا گذاشتن تانكها در صحنه نبرد كه از دور نشان ميداد. آنها هنوز در حال مقاومت هستند. به اين ترتيب با اين عقبنشيني نيروهاي سپاهي در منطقه جامانده وبه محاصره تانكهاي دشمن در آمدند.
مسعود انصاري يك از بازماندگان اين حمله مينويسد:
«تعدادي از تانكهاي چيفين در صحنه بودند و ما خيال ميكرديم كه ارتش هنوز دارد مقاومت ميكند... يكي از تانكهاي عراقي در جاده به بيست سيمتري ما رسيد، حسين[علمالهدي] با اشاره به من گفت: «برج تانك را بزن». من هم زدم و خود حسين هم زد. دو تا تانك ديگر نيز با آرپيچي زده شد و براي چند دقيقه پيشروي آنها متوقف گرديد. در اين عمليات با وجود اينكه ما بيسيم داشتيم ارتش عقبنشينياش را به ما خبر نداد. من خودم چندين بار معرف لشكر را صدا زدم كه جريان چيست؟ گفت «به گوش باش» چند بار ديگر صدا زدم گفت: «تيپ ۱ دارد تغيير موضع ميدهد.» بعد از چند دقيقه ديگر ارتباط با قطع شده بود تا اينكه محاصره شديم. همه بچهها مقاومت كردند. چنانكه در كانال كوچكي كانال كوچكي كنار جاده بيش از ۵۰ نفر شهيد شدند.»
محمدرضا باستي يكي ديگر از بازماندگان حماسه هويزه در خاطرات خود در مورد حوادث اين محاصره و خروج از آن مينويسد:
«حسين و محسن به من گفتند: شما آرپيجي نداريد، برويد كه كشته ميشويد. درست يادم نيست حسين خودش آرپيجي داشت يا نه. خلاصه او ما را روانه كرد كه در آنجا نمائيم ما حدود ۱۰۰ متر بيشتر نرفته بوديم كه برگشتيم پشت سربچهها را ببينيم. ديديم حسين يك گلوله آر.پي.جي به طرف تانك عراقي شليك كرد كه حدود يك متر از بالاي تانك رد شد. تانكها همچنان جلو ميآمدند كه بچهها يكي از آنها را زدند و بقيه سرجايشان متوقف شدند ما حدود ۳۰۰ متر عقب آمده بوديم كه يك مرتبه ديديم تانكهاي عراقي از طرف راست جاده (سمت هويزه) به سوي مواضع ما ميآيند... ما محاصره شده بوديم. رگبار تانكها قطع نميشد. بچهها يكي يكي داستند تير ميخورد. خون از بدن آنها سرازير بود. بچهها سينهخيز جلو ميآمدند. در اين حال مسعود انصاري هم داشت خودش را جلو ميكشيد. از او سراغ حسين، محسن و جمال را گرفتن و او گفت: آنها را به رگبار بستند و هر سه شهيد شدند.»
دانشجوهای پیرو خط امام به فرماندهی سید محمد حسین علم الهدی خون تازه ای بودند که در ابتدای جنگ به نیروی نظامی تزریق شدند. آن ها در عملیات نصر، ۱۵ دی ماه ۵۹، شرکت کردند و برای اوّلین بار تعداد زیادی از عراقی ها را اسیر کردند.
یاران حسین آن قدر در دل دشمن پیش رفتند که حمایت و پشتیبانی از آن ها سخت شد. عراقی ها آن ها را محاصره و شهید کردند و تانک های عراقی از روی جنازه شان رد شدند و همان جا شد مزارشان.
در اين حماسه حدود ۱۴۰ نفر از نيروهاي مومن، متعهد، تحصيل كرده و انقلابي از اعضاي سپاه و بسيج كه تعدادي از آنها از دانشجويان پيرو خط اما بودند به شهادت رسيده و تعدادي نيز با تن مجروح و با استفاده از تاريكي شب خود را به نيروهاي خودي رساندند تا به عنوان پيامآوران حماسه هويزه رسالت سنگينتري را بر دوش بگيرند.
هویزه در مرحله ی دوم عملیات بیت المقدس، آزاد شد. آن هایی که توانسته بودند در جریان محاصره عقب بیایند، محل درگیری ها را مشخص کردند و به یاد شهیدان پرچم هایی آن جا نصب کردند و بقایای جنازه ی مطهر شهدا را همان جا به خاک سپردند.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
شادی روحشان صلوات
او (شهید صیاد شیرازی) مانند دیگر مردان حق از روزى كه قدم در راه انقلاب نهادند همواره سر و جان خود را براى نثار در راه خدا بر روى دست داشتند.
نام : مصطفی(کمیل)
نام خانوادگی : صفری تبار
محل تولد : استان مازندران شهرستان بابل
تاريخ تولد : 1367/03/09
تاریخ شهادت : 1390/06/13
نحوه شهادت : درگیری با گروهک تروریستی پژاک
محل شهادت : کردستان
زندگی نامه:
بسم الله الرحمن الرحیم « ولا تحسبَنَّ الذینَ قُتِلوا فی سبیل اللهِ أمواتاً بَل أحیاءٌ عندَ ربِّهِم یُرزَقون »
« گمان مبرید، آنانی که در راه خدا به شهادت رسیدند، مرده اند بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند.»
شهید سرافراز، پاسدار رشید اسلام، برادر مصطفی (کمیل) صفری تبار بیشه فرزند اسماعیل به تاریخ 9/3/1367 شمسی برابر با 14 شوال 1408 قمری « مصادف با شب هفت شهید » در روستای بیشه سر از توابع شهرستان بابل از یک خانوادة مذهبی، دیده به جهان گشود، او در گرماگرم تابستان پا به عرصةی وجود نهاد تا اندکی از شدّت آن بکاهد و با حضورگرم و لطیفش، زحمات پدر، مادر، بستگانِ خسته از کار روزانةی کشاورزی را جبران نماید، کودک وارد مرحلةی جدیدی از زندگی گردید، مراسم سنّتی نامگذاری نیز برقرار شد، در گوش راست او أذان و در گوش چپش اقامه گفتند تا پای بندی اش به اسلام و مسلمین تثبیت گردد، پدر بخوبی می دانست که یکی از حقوق فرزندان بر پدر و مادر، انتخاب نام نیک برای آنان است، این بود که پدر به یادِ روزهای دفاعِ مقدّس و علاقه مندی به گروه های چریکی و جنگ های نامنظم دکتر شهید مصطفی چمران، و هم بیاد دعای کمیل، فرزندش را در شناسنامه به مصطفی و در گفتار کمیل نام گذاری می کند تا هم به دعای کمیل شب های جمعه برسد و هم در آیندةی نزدیک ضمن شرکت در جنگ های چریکی، مصطفی و برگزیدة خدا شود.
درچشم به هم زدنی کودک به هفت سالگی می رسد و در مدرسه بهشت آیین، آئینِ دلدادگی می آموزد، و سپس در کلاس راهنمایی شهدای بیشه سر، خیلی زود نکته به نکته راه و رسم عملی سرداران و 32 تن از گلواژه های علوی بیشه سر را سرلوحة زندگی خویش قرار می دهد بطوریکه حاضران، بویژه معلّمین بومی، شهادت خواهند داد که از میان بچه ها او از جنس دیگری بود.
در دبیرستان شهید مطهری بابل بنا به اذعان مدیر و دبیران، در اخلاق، رفتار، کردار و دانش اندوزی گوی سبقت را از دیگران ربوده است و سرآمد دیگران گردید و تابستان 84 در رشته علوم تجربی فارغ التحصیل و به مرحله پیش دانشگاهی امام حسین (ع) رسید. علاوه بر آن موفّق به أخذ دیپلم در رشتة کامپیوتر ICDL هم می گردد. او زیرک تر از آن بود که در این مرحله توقف کند، حتّی قبولی در رشتة مهندسی شیمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ساری و آمل نیز او را اقناع نکرد، بلکه با عنایت شهداء، همةی اینها را همچون پلی، پشت سر گذاشت تا طبق تعهدی که با شهداء و خدای شهداء بسته بود به دانشگاه اصلی خود یعنی؛ دانشگاه امام حسین (ع) برسد تا فقط از آن دانشگاه با درجة شهادت، فارغ التحصیل گردد.
ایشان علاوه بر داشتن کارت شناسایی عضویّت فعّال بسیح در تیرماه 84 دورة آموزش تکمیلی گردان های عاشوراء طیّ کرده وگواهینامة مذکور را دریافت می کند و همان سال با شرکت در رزمایش صحرایی یاوران حضرت مهدی(عج) از سوی فرماندهی وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بابل تقدیرنامه می گیرد.
متناسب با هدفی که داشت به رشد معنوی و پرورش روحی، بیش از پیش أهمیّت می داد، شرکت در بسیج، هیأت مذهبی، نماز جمعه و جماعات، إحیاء گرفتن تا به صبح در شب های قدر ماه مبارک رمضان در آستان مقدّس امام زاده قاسم(ع) بابل از جمله کارهای ضروری و همیشگی او بوده است، او می دانست که شرکت در نماز جماعتِ اوّل وقت، آن هم درصف های جلویی، چه ثوابِ عُظمایی دارد، روی این اصل بود که در میان تعجّب همگان، هر وقت به نماز جماعت در مسجدالنبیّ (ص) تشریف می آوردند، صفوف نیمه منظم نمازگزاران را می شکافتند تا به صف اوّل یا دوّمی می رسیدند و با گفتنِ تکبیرة الإحرام از ماسِوی الله می بریدند و به یگانةی هستی می رسیدند.
زمان برای سربازی او فرا می رسد و تلاشش برای خدمت در سپاه بی نتیجه ماند، بنابر این برای خدمت وظیفه به لشکر30 پیاده گرگان ملحق شد، ضمن اینکه همزمان برای جذب رسمی در سپاه نام نویسی کرده بود، هنوز 2 ماهی از آموزش نظامی او طیّ نگردید که نامةی جذب او در سپاه پاسداران بدستش رسید، با خوشحالی أمّا با گرفتنِ إمضاهای متعدد از فرماندهان مافوق، بسختی از لشکر 30 گرگان تسویه حساب می گیرد و به علت قبولی درسپاه پاسداران از کسوت سربازی مرخص و برای ادامة آموزش بعنوان سرباز گمنام امام زمان (عج) بالآخره دراسفند ماه 86 وارد دانشگاه امام حسین (ع) گشته تا اینکه پس از دو سال تلاش وصف ناشدنی در بهمن ماه 88 از دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(ع) با معدل 30/17 فارغ التحصیل می گردد.
آقا کمیل بقدری از سلامت نفس و امانت داری برخوردار است که مطابق دستنوشتةی موجود از شهید، ایشان در تاریخ 8/8/87 به ساعت 50/11 صبح پوشةای حاوی اطلاعات مهم و محرمانه کارکنان را در محوطه دانشگاه امام حسین(ع) می یابد، بی درنگ با حفاظت اطلاعات دانشگاه مکاتبه کرده و آن را جهت بررسی و اقدامات لازم به مسئول مربوطه تحویل می دهد تا خدای نکرده مورد سوء استفاده دشمنان قرار نگیرد.
آقا کمیل داوطلبانه دو فروردین و تعطیلات عید سال های87 و88 دورة دانشجویی را در غالب طرح سازندگی بسیج، اردوی جهادی به مناطق محروم کشور از جمله کرمان و چهار و محال و بختیاری می روند و ماجرای شکسته شدن مچ دست راست ایشان در یکی از این اردوهای جهادی بماند. همچنین در خرداد سال 87 با پای پیاده از اصفهان به مرقد مطهّر حضرت امام راحل آمده و در مراسم نوزدهمین سالگرد ارتحال ملکوتی آن سفر کرده شرکت نمودند.
وجودِ ده ها تقدیرنامه از فرماندهان، در رده های مختلف در پروندة پرسنلی ایشان، اوّلاً نشان از لیاقت و شایستگی، ثانیاً مبیِّنِ عشق، علاقه و ایمان آقا کمیل به هدف والایش می باشد. و هنوز نمی دانیم که آقاکمیل چه خدمتی برای معلولین ذهنی نوشیروانی بابل انجام داده است که اصل تقدیر نامه رییس مرکز خیریه نگهداری معلولین در پروندة اش موجود است.
مادرش می گوید: به محض اینکه اوّلین حقوقش را سپاه گرفت دو دفترچه پس انداز برای خودش باز کرد، یکی مربوط به حقوق و مزایا، دیگری مربوط به هدایا؛ چرا که می گفت: « طبق فتوای مقام معظّم رهبری، هدیه خمس ندارد» برای خودش، سال خمسی تعیین کرد تا اگر مازاد بر هزینه سالیانه، چیزی در حسابش مانده باشد، خُمس آنرا بدهد و یکسال مقداری پول به مستمندان داده بود و با خوشحالی می گفت: امسال خمس داده ام.
او در بهمن ماه سال 89 ازدواج می کند و همسرش پیرامون خصوصیّت اخلاقی اش می گوید: « ایشان بقدری از اخلاص، غیرت و تقوا برخوردار بود که شاید اگر به شهادت نمی رسید، شناخته نمی شد و هیچکس از آن همه محاسن اخلاقی او با خبر نمی شد. او موقع خواستگاری از من پرسید: ممکنه من یه روزی به شهادت برسم! شما با این موضوع مخالفتی ندارین؟ و می توانی با آن کنار بیآیی؟! من چیزی نگفتم، فقط نگاهش کردم: دوباره پرسیدند و من گفتم : نه مخالفتی ندارم؛ از همانجا فهمیدم که او از جنس زمینی ها نیست!»
او عادت داشت نماز را با غم و اندوه بخواند و سرش را کج بگیرد و حتّی در نماز از خوف الهی گریه می کرد، وقتی که به او می گفتیم: شما باید خوشحال باشی که نماز می خوانی و با خدا راز و نیاز می کنی! چرا اینجوری نماز می خوانی؟! می گفت: « ببین؛ رهبرِ ما هم با مظلومیّت نماز می خونه« او می گفت: همسرم! بدان که نمازِ ما در برابر این همه نعمت هایی که خالق یکتا به ما ارزانی داشته است، حدّأقلِّ سپاسگزاری است و از اینکه نمی توانم آنگونه که شایستة خداوند است او را عبادت کنم خوف دارم.
بی دلیل نبوده است که به همرزمانش می گفت: « من سی و سومین شهید روستای بیشه سر هستم» چرا که آخرین سفارش او به اطرافیان، این بود که برای شهادتش دعا کنند، و به همه سفارش می کرد تا در قنوت نمازشان، دعای فرج بخوانند و شهادت او را از خدا بخواهند و می گفت: هرکس در نمازش دعای فرج بخواند، دعایش مستجاب خواهد شد.
خانواده اش می گویند: آقا کمیل، عاشق شهدا بود، هر وقت دلش می گرفت، به مزار شهداء می رفت و با آنان درد و دل می کرد، اگه یه بی حجابی را می دید، شدیداً ناراحت می شد و می گفت: « دوست دارم بهشون بگم و أمر به معروف و نهی از منکر کنم و معتقد بود که این وظیفه همه است. هیچوقت از گفتن یا حسین(ع) و یا زهراء(س) سیر نمی شد و هر وقت یا زهراء می گفت، اشک از چشمانش جاری می شد. سعی می کرد جلوی حاضران گریه نکند، هر وقت بغض می کرد به اطاق دیگری می رفت و برای خودش مدّاحی می گذاشت و به تنهایی گریه می کرد، وقتی بیرون می آمد چشمانش قرمز و پف کرده بود.
آقا کمیل در مصاحبه بجا مانده از خودش می گوید: « گرچه به کمتر از شهادت راضی نیستم؛ ولی از خدا می خواهم که اگر شهید نشدم، أجر شهید را به من بدهد.»
او بخوبی تفسیر آیة شریفة « إنّ اللهَ معَ الصابرین» را فهمیده بود و سعی می کرد در زندگی اش آن را بکار بگیرد تا در همه حال خدا را با خود داشته باشد، او باتّفاق چند نفر از دوستانش، یالاترین جایگاه خدمتی را، در یگانِ ویژة صابرین می بینند، گرچه سعی داشت، ثبت نام در یگانِ ویژة صابرین را از خانودة اش مخفی نگهدارد و یا اینکه خدمت در آن را سَهل و آسان معرفی نماید، أمّا برای رسیدن به آن، بسیار تلاش کرد؛ و تمامی مقدّماتش را فراهم نمود، و او می دانست که خدمت در یگانِ ویژة صابرین، علاوه بر قدرت معنوی به قدرت جسمی هم احتیاج دارد، آقا کمیل برای جبران آن علاوه بر طیّ دوره های آموزش تکاوری و چتربازی به ورزش های رزمی روی آورد و در این رشته خیلی زود سرآمد شده و مطابق اسناد موجود دو مرتبه موفق به أخذ مدال طلا و نقره در جشنواره فرهنگی، ورزشی دانشجویان گردید. بهر حال پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه امام حسین، بسختی از پادگان آموزشی المهدی وابسته به تهران، تسویه حساب خدمتی می گیرد و خود را به یگانِ ویژة صابرین می رساند. او سرانجام در عملیات با گروهک تروریستی پژاک در منطقه کردستان در شهریور ماه 1390 به درجه شهادت نائل گردید.
وصیت نامه:
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اول حرفم را با یكی از اشعار حافظ كه خیلی به آن علاقه دارم شروع می كنم
درد عشقی كشیده ام كه نپرس زهر هجری چشیده ام كه مپرس
گشته ام در جهان و آخر كار دلبری برگزیده ام كه نپرس
سوی من لب چه می گزی كه مگو لب لعلی گزیده ام كه مپرس
گفتند كه هر مسلمانی باید یك وصیت نامه داشته باشد منم این وقت شب نمی دونم چی شد كه یك دفعه این زد به سرم كه برم وصیت نامه بنویسم شاید به نظر شما حرفهایم و مخصوصا این خط خرچنگ قورباغه من خنده دار باشد بازی سرنوشت كه این حرفها را نمی شناسد اول از همه از پدر و مادر عزیزم تشكر می كنم بابت این همه زحمات كه در حق بنده قدر نشناس داشته اند شنیده بودم كه فرمانده های ما گفتند دست پدر ومادر را باید بوسید ومن هم چند بار قصد چنین كاری را داشتم كه یك بار به شوخی توانستم دست پدرم را ببوسم البته پدرم اجازه نمی داد كه دستش را ببوسم وبالاخره با چند ترفند پاسداری توانستم به مقصود خود برسم و از مادر نیز چند بار خواستم كه اجازه بدهد تا دست و پای او را ببوسم و ایندفعه هم با چند ترفند پاسداری توانستم پای مادر را ببوسم . خوب بریم سر بقیه مطلب كه من مال و اموالی ندارم كه بگم این مال داداشم و این یكی برای فلانی ، فقط چند توصیه به خواهرانم دارم كه خیلی خیلی دوستشان دارم اول اینكه حجاب را رعایت كنند چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یك تار موی ناموس آنها را نا محرم نگاه نكند چه برسد به اینكه بیگانه ها بخواهند نگاه كج به آنها داشته باشند .منظورم از حجاب این است كه حتی یك تار موی خود را در معرض دید نامحرم قرار ندهید دوم اینكه فرزندان خود را طوری تربیت كنید كه با روحیه ایثار و انفاق وگذشت از جان خود در راه خداوند تبارك و تعالی بزرگ شوند و طبق فرمایش امام عزیز و راحلمان كه می گوید از دامن زن مرد به معراج می رود .
در اینجا جا دارد كه بگویم من از اول به عشق شهادت وارد سپاه شدم ولی وقتی وارد مادیات آن می شوی منظورم این است كه غرق مادیات شوی فكر شهادت كم رنگ می شه من آنقدر غرق گناه هستم كه خجالت می كشم از خدا طلب كنم توی ذهنم فكر می كنم كه خدا به من می گه این همه گناه كردی الان شهات می خوای كه هر چی گناه كردی یكدفعه پاك بشه، البته فكر مثبت تو ذهنم می آد كه می گه خدا آنقدر رحمان و رحیم هست كه با توبه(صد بار شكستیم حق خودشو می بخشه ولی حق الناس می مونه كه این مردم هستند اون دنیا یقه ما را میگیرند، در اینجا از تمام كسانی كه به گردن بنده حقیر حقی دارند می خواهم كه حلالم كنند چون اگر یكی را در این دنیا حلال كنند مطمئن باشند كه شخص دیگری هست كه اون دنیا حلالش كنه، اگر هم ما را البته بگویم بنده حقیر را بهتر است، حلال نكردند وعده ما قیامت ان شاالله كه آقامون امام حسین(ع) شفاعت ما رو بكنه كه از سر تقصیر ما بگذرین. احساس كردم این مطلب را اینجا ذكر كنم: من خیلی به حضرت زهرا(س) علاقه داشتم طوری كه هر وقت به فكرش می افتم اشكم جاری می شود و از این خانم بزرگوار می خواهم كه از خدا بخواد كه از سر تقصیر ما بگذره تا هر چه زودتر به اون عشق كه وارد سپاه شدم برسم. شهادت شهادت شهادت. در آخر با یك دعا حرفهایم را به پایان می رسونم: اللهم عجل لولیك الفرج والعافیة والنصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یدیه.
آمین یا رب العالمین 28/3/88 ساعت 00:48 بامداد
خاطره 1:
همیشه در کارها به پدرش کمک میکرد حتی ماه رمضان گذشته با اینکه روزه بود و هوا هم بسیار گرم به پدرش اجازه نمیداد کار کند و خودش انجام میداد به حدی که از شدت گرما و سختی کار قلبش به شدت میطپید .روزی چندتا استکان چایی در گوشه اتاق بود وقتی مادر شهید خواست آن را بردارد شهید کمیل (دربیداری) اجازه نداد و به مادرش گفت تا من اینجا هستم تو نباید دست به سیاه و سفید بزنی .
خاطره 2:
آقا کمیل چند ماه قبل از شهادت در خیابان خلوتی از روستا تصادف شدیدی می کند ، کمیل رها شده در گوشه ایی از جاده افتاده بود و کسی خبر نداشت ، به خواست خدا یکی از اهالی روستا او را بعد از ساعتی پیدا و از مرگ حتمی نجات پیدا میکند ، این توفیقی بود برای کمیل تا به مرگ ناگهانی گرفتار نشود و چند ماه بعد در درگیری با گروهک پژاک به شهادت برسد
عکسهای در دسترس از شهید مصطفی صفری تبار:
آخرین عکس از شهید قبل از شهادت:
وصیت نامه سردار شهید عبدالحسین برونسی:
بسم رب الشهدا و الصدیقین
درود همه شهدا و درود همه خانواده شهدا و درو همه انسانهای محرور در سرتاسر عالم به رهبر انقلاب این امام عزیزمان این فرزند فاطمه سلامالله علیها و این امام نائب بر حق امام زمان عجلالله تعالی فرجه الشریف و این یادگار رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و این یادگار همه انبیا واین عزیزی که همه ما را از بدبختی و بیچارگی نجات داد و به راه راست هدایت کرد و درود همه انسانها و درود همه ملائکههای مقرب خدا بر این چنین رهبری و این چنین معلمی و نائب برحق امام زمان یعنی حضرت امام خمینی.
وصیتی است که به خانواده عزیزم و به رهروان راه حق و حقیقت و آنچه که میگویم از صمیم قلب و با چشم باز این راه را پیمودهام و ثابت قدم ماندهام و امیدوارم که این قدمهایی که در راه خدا برداشتهام خدا آنها را قبول درگاه خودش قرار بدهد و ما را از آتش جهنم نجات بدهد.
فرزندانم خوب به قرآن گوش کنید و خودتان را به قرآن متصل کنید و این کتاب آسمانی را سرمشق زندگیتان قرار بدهید. باید از قرآن استمداد کنید و باید از قرآن مدد بگیرید و متوسل به امام زمان باشید ولی فرزندان من، باید به اینهایی که میگویم شما خوب عمل کنید این تکلیفی است برعهده شما.
نگویید آنان را که کشته میشوند در راه خدا مردگانند بلکه زندهاند ایشان، ولی شما در نمییابید…
و هر آینه فرزندانم خدا شما را به این آیات قرآن آزمایش میکند حواستان جمع باشد، خیلی خوب جمع باشد و همیشه آیات قرآن را زمزمه بکنید تا شیطان به شما رسوخ پنهانی نکند.
(همسرم) از وقتی من با این فرزند فاطمه سلامالله علیها نائب بر حق امام زمان آشنا شدم و بخصوص از وقتی که با شاگرد ایشان آقای [آیتالله] خامنهای عزیز آشنا شدم هدف من عوض شد.
… اینها هستند که استقامت کردند در راه خدا، و ثابت کردند که د ین خدا را باید یاری کرد و به آنها، ملائکههای آسمان و ملائکههای مقرب خدا و فرشتگان خدا نازل شده.
آنها را بشارت داند، به کجا بشارت دادند؟ به همانجایی که انبیا خدا یعنی به بهشت بشارت دادند. این بشارتی است که از طرف خدا مأموریت پیدا میکند به وسیله فرشتگان که به این شهیدان راه خدا موقعی که از مرکبشان میفتند و در راه خدا شهید میشوند، می گویند دیگر از گذشته خود هیچ حزن و اندوهی نداشته باشید. شما را به همان بهشت انبیاء وعده میدهیم.
پس فرزندانم، تلاش بکنید این فرزندان اسلام ای همه انسانها تلاش کنید تا مشمول صلوات و رحمت خدا قرار بگیرید. اگر شما مشمول رحمت و صلوات خدا قرار بگیرید. به هیچ بنبست و گمراهی برنخواهید خورد.
حق را دریابید و پیش بروید این قرآن است. این پیام خدا است. و این رسالت خداست و این رسالت همه انبیا خداست باید هجرت کنیم.
رسول هدا میفرماید: این زندگی دنیا به منزله این است که انسان انگشت خودش را به آب دریا بیندازد و بالا بکشد چقدر از آب دریا برداشتهاید؟ شما آیا به این رسیدهای که چقدر از آب دریا برداشتهای؟ باید شما خوب توجه کنید دنیا به منزله آخرت این جور است.
… انسان باید بفهمد که عالم آخرت چقدر بزرگ است و نعمتهایی که در آنجا برای رهروان راه انبیا هست و به حرف و به زبان و به گفته، هیچکسی نمیتواند توصیف آنها را بکند. این چند روزه دنیا، قابل آن نیست که شما به گمراهی بروید و به این طرف و آن طرف بزنید.
فرزندانم شما را به نماز و شما را به اقامه نماز سفارش میکنم همان سفارشی که لقمان به فرزندش کرد که نماز را به پا دارید امر به معروف و نهی از منکر کنید.
فرزندان عزیزم، از قرآن مدد بجویید و از قرآن سرمشق بگیرید تا به گمراهی کشیده نشوید، این هدف قرآن است و این هدف همه انبیاء خداست. من که این آیات را برای شما میخوانم از صمیم قلب میخوانم. چند شب دیگر به طرف دشمن روانه میشوم و اگر برنگشتم امیدوارم که شما به قرآن بپیوندید و به این وصیتهایی که مرن کردم عمل کنید و من هنوز هم صحبت دارم. باید به شما تذکر بدهم. ای فرزندانم، باز شما را به قرآن توصیه میکنم، هیچ راهی بهتر از راه قرآن نیست.
فرمانده شهید عبدالحسین برونسی
نام و نام خانوادگی: عبدالحسین برونسی
نام پدر: حسین علی
تاریخ و محل تولد: 1321/6/3 مشهد- تربت حیدریه - روستای گلبوی کدکن
تاریخ و محل شهادت: 1363/12/23 عملیات بدر - شرق دجله
آخرین سمت: فرمانده تیپ لشکر 5 نصر
زندگینامه:
كودكی را كه عصر روز بیست و سوم شهریور ماه هزار و سیصد وبیست و یك صدای گریهاش در گلبوی پیچید عبدالحسین نام نهادند. وقتی در لباس سربازی به روستا آمد مردم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. ورود مأمورین اصلاحات ارضی شاه و عدم قبول آب و ملك باعث مهاجرتش به شهر مشهد شد.
مشاغل متفاوت را آزمود و چون در هر كدام شبههای بود دست به بنایی زد. با ارشادات مقام معظم رهبری با مسایل سیاسی آشنا شد و پا در ركاب مبارزه با رژیم پهلوی گذاشت و مأمورین ساواك در زیر شكنجه دندانهایش را شكستند. انقلاب كه پیروز شد، جزو اولین افراد اعزامی به كردستان بود.عرصههای نبرد حق علیه باطل بستر مناسبی بود كه استعداد بالقوه او ب هفعل در آید و از فرماندهی گروهان، به فرماندهی تیپ هجدهم جوادالائمه برسد و دراین سالها رشادت و ایثارگری او زبانزد خاص و عام بود تا آنجا كه دشمن چنان هراسی از برونسی داشت كه برای سرش جایزه تعیین كرد. این سردار سرفراز بعد از زیارت خانه خدا به مرحلهای از شهود رسیدهبود كه زمان و مكان شهادت خودش را میدید و سرانجام در عملیات بدر،پس از رشادت بسیار در چهار راه خندق در 25/12/63 به شهادت رسید.
پلاک هویت، بخشی از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبیک یا خمینی و لباس بادگیر خاکی منقوش به آرم سپاه یادگاری هایی بود که به همراه پیکر مطهر شهید عبدالحسین برونسی غریبانه در شرق دجله به امانت مانده بود تا امسال این شاگرد حقیقی مکتب نینوا به سرزمین مادری بازگردد و به ندای «این عمار» مقام معظم رهبری را لبیک گوید.پیکرش را که آوردند عاشورایی در سالروز شهادت مظلومه تاریخ در مشهد برپا شد، نمایی از عکسش بر دستان مردم خودنمایی می کرد؛ آری چهره اش غرق در قهقهه مستانه بود و حکایت از عند ربهم یرزقون داشت. صدای بال و پر زدن کبوتران حرم امام رضا(ع) به گوش می رسید، سردار رشید اسلام عبدالحسین برونسی در میان حزن و اندوه و شیون انبوه عزاداران مشهدی بر بال فرشتگان از شهر مشهد تا بهشت مشایعت شد، انتظار زمین برای آغوش گرفتن جسم یکی از پرستوان آسمان شهادت به پایان رسید و شهید برونسی در بهشت رضا به خاک سپرده شد.پیکر شهید برونسی در عملیات ویژه ای در شرق دجله پس از ۲۷ سال کشف شده و در وعده ای عاشقانه به پابوس امام رضا(ع) آمد، بازگشت پیکر شهید برونسی به خراسان رضوی، دهه فاطمیه امسال را عاشورایی کرد.اما این پایان راه نیست چرا که عملیات بدر و شهادت تو نامت را هماره بر سینه کش تاریخ ماندگار کرده و پیامت بر پیشانی بند اعصار، جاودانه خواهد ماند و هیچگاه غبار فراموشی ردپای تو را از ذهن ها محو نخواهد کرد. به قول سید شهیدان اهل قلم : “در عالم رازی است که جز به بهای خون فاش نمی شود”.
مادر شهید: در مقطع تحصیلی ابتدایی با این که همزمان با تحصیل کار هم می کرد، نمره هایش همیشه خوب بود. یک روز گفت «از فردا اجازه بدین مدرسه نرم... اون مدرسه دیگه نجس شده!»
علت را پرسیدیم.
با غیظ گفت: دیروز این معلم طاغوتی رو با یک دختری دیدم که ...» از فردا گذاشتیمش مکتب به یاد گرفتن قرآن.
شهید برونسی در خاطراتش می نویسد: در دوران سربازی و در پایان دوره آموزشی یکبار من را از طرف پادگان بردند بیرجند، جلوی یک خانه ویلایی بزرگ. گفتند از این به بعد در اختیار صاحب این خانه هستی!
وارد خانه که شدم دریکی از اتاق ها باز بود. گفتم یا الله، صدای زن جوانی بلند شد:
یا الله گفتنت دیگه چیه؟! بیا تو!
زیر لب گفتم خدایا توکل بر خودت. داخل که رفتم، چشم هایم یکهو سیاهی رفت... گوشه اتاق روی مبل، زن جوان بی حجابی لم داده بود. با یک آرایش غلیظ و حال بهم زن!
بلافاصله از اتاق زدم بیرون. گوشم بدهکار هارت و هورتش نشد...
خدمتکارهای خانم دنبالم بودند که دوباره من را بکشانند داخل. ولی حریفم نشدند.
وقتی موضوع به گوش مافوقم در پادگان رسید، قرار شد به عنوان تنبیه تمام توالت ها را تمیز کنم. امیدوار بودند زیر بار نظافت توالت ها کمر خم کنم و کوتاه بیایم.اما وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی شوند کوتاه آمدند.
- همسر شهید: بعضی ها از تقسیم اراضی* خوشحال بودند ولی عبدالحسین ناراحت.
صاحب زمین گفته بود زمین ها از شیر مادر حلال تر.
اما در جوابش گفت اگر شما هم راضی باشی حق یتیم رو نمی شه کاری کرد.
بعد هم رفتیم مشهد و در مغازه سبزی فروشی مشغول کار شد، یک روز آمد و گفت: نمی روم. پرسیدم چرا؟ گفت آدم درستی نیست سبزی ها را می ریزه توی آب که سنگین تر بشه. بعد رفت تو لبنیاتی، آنجا هم زیاد نماند. گفتم چطور؟ گفت کم فروشی می کنه، جنس بد و خوب را قاطی می کنه. از فردایش رفت سرگذر برای بنایی، کم کم تو کار جا افتاد و بعد از مدتی شاگرد می گرفت. دستمزدش هم از قبل بهتر شده بود.
- همرزم شهید: همیشه سخت ترین مسیرها را توی عملیات ها به گردان عبدالله می دادندکه مسئولیتش با شهید برونسی بود.
روی همین حساب هم پیش خودی ها و دشمن معروف شده بود. توی رادیو عراق اسمش را با غیظ می آوردند و برای سرش جایزه گذاشته بودند.
- همسر شهید: یک بار یکی از بچه های خودمان را باید سریع می رساندیم بیمارستان. در آن شرایط سخت ، به ماشین بیت المال که جلو خانه بود دست نزد. سریع رفت یک تاکسی گرفت. تا این حد در استفاده از اموال عمومی دقیق بود و حساس!
- همرزم شهید : یکسره این طرف و آن طرف می دوید، شناسایی، تحویل گرفتن نیرو، دائم توی خط می رفت و هزار و یک کار و گرفتاری داشت ولی یک دفعه نشد شهرداریش (شستن ظروف و نظافت) را بده به دیگری.
- همرزم شهید : بعد عملیات رمضان برایم تعریف کرد موقعی که عملیات لو رفت و در آن شرایط سخت، گیر کردم، شما هم که گفتی برگردیم، ناامیدیم بیش تر شد. تنها راه امیدی که مانده بود توسل به واسطه های فیض الهی بود. توی همان حال صورتم را گذاشتم روی خاک و متوسل شدم به وجود مقدس حضرت زهرا (س) و با حضرت راز و نیاز کردم. یکدفعه صدای خانمی به گوشم رسید. صدایی ملکوتی که به من فرمودند. این طور وقت ها که به ما متوسل می شوید ما هم از شما دستگیری می کنیم ناراحت نباش...
چیزهایی را که دیشب به نیروها گفتم و دستورهایی که برای حرکت نیروها دادم، همه اش از طرف خانم بود.
خبر آن عملیات مثل توپ صدا کرد خیلی زود خبرش به پشت جبهه رسید و سؤال همه این بود آقای برونسی شما چطور این همه تانک و نیرو را منهدم کردین؟ آن هم با کمترین تلفات؟! خونسرد جواب داد من هیچ کاره بودم.
- همرزم شهید: برونسی از آنهایی بود که از مرز خودیت گذشتند. در سخنرانی صبحگاهی پیش از عملیات گفت دیگه نمی تونم در این دنیا طاقت بیاورم. و در جمع خصوصی تر گفت اگر من توی این عملیات شهید نشدم به مسلمانی خودم شک می کنم. در این عملیات دیدار یار است. امیدوارم گمنام شهید شوم جنازه ام به یاد سالار شهیدان، کنار آب فرات و کنار او بماند.
- همسر شهید: شب آخر گفت امشب سفارش شما رو خدمت امام رضا (ع) کردم از آقا خواستم که گاهی لطف بفرمایند و بهتون یک سری بزنند شما هم اگر یک وقت مُشکلی داشتین فقط برین خدمت حضرت. بعد عملیات بدر بالاخره هم آن خبر آمد، به آرزویش که بابتش زجرها کشیده بود رسید. جنازه اش مفقود شده بود... همیشه آرزویش بود که به تبعیت از مادرش حضرت زهرا (س) قبرش بی نام و نشان باشد.
- مقام معظم رهبری: شهید برونسی تحصیلات عالیه که نداشت، وقتی سخنرانی می کرد تأثیر حرفش از آدم های تحصیل کرده به مراتب بیش تر بود، کاملاً تحت تأثیر قرار می داد. روحیه انقلابی این است.
در قسمتی از وصیت نامه شهید برونسی می خوانیم : من با چشم باز این راه را پیموده ام و ثابت قدم مانده ام. خوب به آیت قرآن گوش کنید و سرمشق زندگی تان قرار دهید. آیت قرآن را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پنهانی نکند. فرماندهی برای من لطف نیست یک تکلیف شرعی است. مسلماً در راه امر به معروف و نهی از منکر از مردم نادان زیان خواهید دید، تحمل کنید و بر عزم راسخ تان پایدار باشید.
طرح تقسیم اراضی که در دی ماه 1341 توسط شاه اعلام شد و طبق آن املاک و اراضی بزرگ را به قطعات کوچکتر تقسیم می کردند.
تو جبهه مصاحبه می گرفتم
یهو یه خمپاره اومد و خورد کنارش و بوممم...
نگاه کردم دیدم یه ترکش بهش خورده و افتاده روی زمین
دوربین رو برداشتم و رفتم سراغش
بهش گفتم توی این لحظات آخر اگه صحبتی داری بگو
در حالی که داشت شهادتین رو زیر لب زمزمه می کرد ، گفت:
من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم:
اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه
خواهشاً اون کاغذ روی کمپوت رو جدا نکنید
بهش گفتم: بابا این چه جمله ایه؟
قراره از تلویزیون پخش بشه ها!
یه جمله بهتر بگو
با همون لهجه ی شیرین اصفهانیش گفت گفت:
آخه نمی دونی ، تا حالا سه بار به من رب گوجه افتاده...
یه روز یه دختر با حجاب می ره دانشگاه
یکی از دوستای بی حجابش می خواد مسخرش کنه
می گه تازه گی ها دیوانه ها خودشون رو جلد می کنند
همه می خندند دخترباحجاب در جوابش می گه
تا حالا دیدی رو پیکان 48 چادر بکشن؟
این بار هم می خندند اما این بار....
قسمتي از وصيتنامه شهيد نور علی شوشتري
ديروز از هرچه بود گذشتيم
امروز از هرچه بوديم گذشتيم
آنجا پشت خاكريز بوديم و اينجا در پناه ميز
ديروز دنبال گمنامي بوديم و امروز مواظبيم ناممان گم نشود
جبهه بوي ايمان ميداد و اينجا ايمانمان بو ميدهد
آنجا درب اتاقمان مينوشتيم يا حسين فرماندهي از آن توست
الان مينويسيم بدون هماهنگي وارد نشويد
الهي نصيرمان باش تا بصير گرديم
بصيرمان كن تا از مسير برنگرديم
آزاد (رها)مان كن تا اسير نگرديم
اری شهید عزیز مان به شما می گفت وگرنه خود مرد عمل بود
بسم رب الشهداء و الصدیقین
آن چه خواهید خواند ، خاطره ای است از برخوردی میان یکی از امرای ارتش با شهید حاج محمدابراهیم همت:
یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.»
حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟»
امیر عقیلی گفت: «حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی. رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی به خدا ما هم دل داریم.»
حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: «برادر من!اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.
ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوار می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم. آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.اول رگبار می بندند. بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.
یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.»
این را که حاجی گفت، قرارگاه از خنده منفجر شد.
عزیزانم خواهش می کنم مطلب عباسم هست را بخوانید از
مظلومیت پدران. و مادران شهید اگاه شوید
عباسم هست
... 5/7/91 - تازه آوردنش . یه سه چهار روزی می شه . یکی از پیرمردای سالن شماره 3 تازه فوت کرده و جاش خالی شده . تخت و کمد اونو دادن بهش . روز اول که با مسئول سالن ها اومد تو سالن ، من کنار یکی از تختا وایساده بودم . فهمیدم مهمون جدیدمونه . گفتم برم باهاش یه حال و احوالی بکنم، ببینم از این پیرمردای اخمو وبدخلقه یا از اون شیطوناس که دست چند تا جوونو از پشت می بنده !
تو این شیش هفت سالی که پرستار آسایشگاه سالمندام ، با آدمای زیادی برخورد کردم. آدما اینجا با سرگذشتای جور واجور میان و زندگی هر کدومشون مثه یه قصه می مونه . بعضیا خیلی غرغرو و بداخلاقن . بعضیام نه . با اینکه بچه هاشون اینجا گذاشتنشون و رفتن ، روحیه شون خوبه و به زندگی میون کسایی از جنس خودشون عادت کردن .
... وقتی مسئول سالن ها ، حاج صابرو آورد تو سالن ، تخت جلومو مرتب کردم و اومدم طرفش. یه ساک دستش بود و یه کلاه سبز بافتنی هم سرش بود که بعدا" فهمیدم دائم سرشه و درش نمی یاره .
رفتم جلو وسلام کردم . ساکشو گرفتم و گذاشتم تو کمد کنار تختش .حاج صابر با آرامش خاصی نگام کرد و جواب سلاممو داد. بعدم نگاهشو مظلومانه روی تخت و کمد بغل دستش چرخوند و بدون این که چیزی بگه آهی کشید و کتشو درآورد. سفیدرو بود وقدکوتاه. لبخندی زدمو بهش گفتم : خوش اومدین پدرجان. اونم متقابلا" لبخندی زد و آرام در حالی که کتش را روی تخت می گذاشت ، جواب داد : ممنونم پسرم. این کمد منه ؟
من جواب دادم : بله پدر جون. هر چی داری بذارتو کمدت ... الان که می بینی سالن خلوته ، وقت هواخوری عصره. وسایلتو جابجا کن. لباساتو عوض کن . بقیه که اومدن باهاشون آشنا می شی. حاج صابردوباره لبخند زد و نگاهی به تختای اطرافش کرد و بی تفاوت جواب داد: باشه و نشست روی صندلی کنار تختش.
من هم رفتم طرف در سالن. نزدیک در برگشتم و نگاهی به حاج صابر کردم ... با خودم فکر کردم حاج صابرجزء کدوم دسته اس؟... جزء اون پیرمردای افسرده اس یا ...! دلتنگی عمیقی تو چهره اش بود ولی بدخلق و بد رفتار نبود. دلم می خواست بدونم چرااینجاست!
16/7/91
چند روزی از اومدن حاج صابر به آسایشگاه میگذره . همونطور که حدس زده بودم حاج صابر شخصیت متفاوتی داشت. با بقیه پیرمردا و پرستارا خوب رفتار می کنه ، ولی بیشتر وقتا تو خودشه و تنهاس ... اون غم عجیب تو صورت مهربونش ...!
18/7/91
...امروز وقتی اومدم تو سالن تا داروها رو بدم ، دیدم امیر وایساده کنار تخت حاج صابر و ازش سؤال و جواب می کنه. امیر همکارمه که تقریبا" با من کارشو تو آسایشگاه شروع کرده و اونم پرستار همین سالنه. جلو اومدم. امیر تا چشمش به من افتاد، پوزخندی زد وبا شیطنتی آزاردهنده گفت : بیا فرهادجون ... بیا ببین این حاج آقا چه جوری سر کارمون گذاشته! به ما که نمیگه چرا اومده اینجا ...
من همینطور که امیر به حرفای تلخش ادامه می داد ، نگاهمو دوختم به صورت حاج صابر... من رفتار امیرو که همیشه با پیرمردا تند و بی احساس برخورد می کرد، قبول نداشتم . ولی برای منم جای تعجب داشت. حاج صابر برعکس خیلی از ساکنین آسایشگاه سالمندا که از بچه هاشون گله داشتن ، تو این مدت از بچه اش هیچ حرف بدی نمی زد و همین هم بیشتر امیروکنجکاو کرده بود.
... حاج صابر در مقابل حرفای امیر سکوت کرده بود و با آرامش اما در عین حال با یه تشویش درونی که از لرزیدن دستاش معلوم بود ،نِگاش می کرد. امیر ادامه داد : این حاج صابرم خوب مارو می پیچونه فرهاد! ازش می پرسم بی کس و کاری ! ... می گه نه ، من بی کس نیستم . میگم پس اگه بی کس نیستی ، خب بچه هات اومدن اینجا گذاشتنت دیگه ! واسه سیزده به در که نیومدی اینجا !... نکنه از زندگی مرفه تو خونه ات خسته شدی که اومدی تو این زندان اجباری!...
با این حرف امیر، حالت چهره حاج صابر یه دفعه تغییر کرد و سرخ شد. سریع از تخت اومد پائین و دمپاییاشو پوشید. برخلاف همیشه که آرامش تو چشاش موج می زد ، نگاه تندی به امیر کرد و گفت : لا اله الا الله ... نخیر من یه پسر دارم . خیلی هم پسر خوبیه ... اصلا" به حال تو چه فرقی می کنه پسر جان ؟! ... و از سالن رفت بیرون.
من که از رفتار امیرخیلی ناراحت شده بودم ، اخمامو کشیدم تو هم و گفتم : مگه آزار داری امیر؟!... چرا پیرمردو اذیت می کنی ؟! ... تو دوباره شروع کردی از کار این و اون سر در بیاری ؟! ... دلش نمی خواد چیزی بگه ! ... چی کار داری ؟!
امیرم با قیافه ای در هم جواب داد : برو بابا ... من نمی تونم همین جوری اینجا راه برم و به اینا سرویس بدم و هیچی ام نپرسم ... مثه تو که فقط راه میری و بهشون لبخند می زنی ... و در حالی که دستمال توی دستش رو از این دست به اون دست ، بالا و پائین مینداخت ، از سالن رفت بیرون.
...وقتی امیر رفت بیرون ، اومدم کنار پنجره سالن و به بیرون نگاه کردم و دنبال حاج صابر گشتم. یه دفعه چشمم خورد به نیمکتی گوشه حیاط که حاجی روش نشسته و کز کرده بود. با اینکه حرفای حاج صابر برای منم عجیب بود ، اما از این که اینطوراز حرفای امیر به هم ریخته بود، خیلی ناراحت بودم و دلم براش خیلی سوخت.
25/7/91
آسایشگاه شرایط خاص خودشو داره ، با یک سری قوانین تعیین شده برای سالمندا. مثلا" زمان ناهار ، یا استراحت بعد از ظهر یا زمان نظافت که هیچ کس نباید تو سالن ها بمونه .
از اون روز که امیر جلوی بقیه پیرمردای سالن اونطوری با حاج صابرصحبت کرده بود، حاجی از قبل هم کم حرف تر شده .
امروز بعد از ظهر وقت نظافت بود . من و امیر و چند تا از خدمتکارای آسایشگاه اومدیم تو سالن شماره 3 و به همه گفتیم برن بیرون تا ما سالنو تمیز کنیم . حاج صابرم مثل بقیه با اینکه خیلی تمایل نداشت ، رفت بیرون.
امیر که انگار چون اون روز نتونسته بود چیزی از حاج صابر بفهمه ، هنوزم حالش گرفته بود ، با نگاهی معنادار حاج صابرو تا دم در بدرقه کرد و مثل کسی که منتظر فرصت باشه ، یه دفعه درحالی که می رفت طرف تخت حاج صابر، گفت: بالاخره می فهمم این پیرمرد چیکارس... می گه بی کس وکار نیستم ، فکر کرده ما نمی فهمیم !... کلید کمدشو جا گذاشته. حتما" یه چیزی تو وسایلش هست دیگه ... و شروع کرد گشتن لابه لای وسایل حاج صابر ...
من و خدمتکارا که از این کار امیر عصبانی شده بودیم ، بهش اعتراض کردیم و من با صدای بلند بهش گفتم : چی کار می کنی امیر؟! تو حق نداری وسایل اون پیرمردبیچاره رو بگردی ! آخه به تو چه ؟ .. چیو می خوای بفهمی؟!
امیرم سرشو از تو کمد در آورد و با چهره ای ملتهب جواب داد : می خوام بفهمم این بابا کیه و چیکارس! از یه طرف قربون صدقه پسرش میره ، از یه طرف اینجاس. حرفاش با هم نمی خونه. من تا از کارش سر در نیارم راحت نمی شم. بعدم رو کرد به بقیه مونو گفت : اگه به کسی چیزی بگین ، خودتون می دونیدا ! ...
من که خیلی از دستش عصبانی بودم رفتم طرفش جلوشو بگیرم که یه دفعه امیر کاغذیو از کمد بیرون آوورد و داد زد : یه چیزی پیدا کردم ... این عکس همون پسر خوبشه که میگه ! ... همون که آورده انداخته تش اینجا ... چقدر اینا بد بختن ...!
... جلو رفتم و چشم غره ای به امیر رفتم ونگاهی به عکس نگاه انداختم. عکس یه جوون بود ، فوق العاده شبیه خود حاج صابر. مطمئن بودم پسرشه. عکس وسط یه حیاط بود یا یه باغ . با چهره ای معصوم ولباسی ساده ... بعد سریع از کنار تخت حاج صابر رفتم اون طرف سالن و با صدای بلند گفتم : امیر! زود اونو بذار سرجاش و بیا سر کارت ... اگه یه وقت حاجی بیاد ببینه ، خیلی بد میشه .
امیر هم در حالی که چشماش برق می زد با بدجنسی لبخند زد و جواب داد : خب بیاد. می خواد چیکارکنه پیرمرد؟! ... می خواست خودش راستشوبگه ! ... عکسو گذاشت تو کمد ودرو بست. اومد کنار من و کارشو شروع کرد. منم به نشونه تأسف سرمو تکون دادم و به کارم ادامه دادم.
26/7/91
امروز صبح ، بعد از وقت صبحونه که وقت آزاد سالمندا واسه ی کارای دلخواهشون بود ، وقتی اومدم تو سالن، حاج صابر صدام کرد. رفتم کنار تختش و با لبخند گفتم : سلام . چیه حاجی؟ چیزی می خوای؟
حاج صابر که چهره اش آروم بود ، آهسته طوری که کسی چیزی نشنوه ، گفت : سلام آقا فرهاد. بابا جون! خودم می دونم کار تو نیست ولی یه سؤالی ازت داشتم، کسی وسایل کمد منو گشته ؟ ...دیروز موقع نظافت ... اون پسره ... امیر ...؟
من که دست و پامو از سؤال حاج صابر گم کرده بودم با مِن و مِن جواب دادم : مگه چیزی شده حاجی ؟ چیزی از وسایلت کم شده؟! ... حاج صابر که احساس می کردم متوجه شده بود ولی مراقب بود که چی میخواد بگه ، با آرامش ادامه داد : نه. فقط دیروز بعد نظافت که برگشتم دیدم کلیدمو جا گذاشتم. در کمدمو که باز کردم حس کردم وسایلم جابجا شده ... همین بابا جون ...
من که در مقابل احساس خوب حاج صابر و از یه طرف خرابکاری امیر خیلی خجالت می کشیدم ، نتونستم مقاومت کنم . دستمو گذاشتم پشتش و گفتم : حاجی ! اگه یه چیزیو بهت بگم قول می دی ناراحت نشی؟
حاج صابر که دلتنگی همراه با آرامش تو صورتش دیده می شد ، لبخند سطحی ای زد و جواب داد : نه بابا جون ... بگو . من که خوبی و آرامش حاجی بهم جرأت و جسارت داده بود ، با دست پاچگی گفتم : راستش آره حاجی. اون دیروز تو کمد تو نگاه کرد. شما ببخش حاجی! یه کم فضوله ، ولی کار خاصی هم نداشتا. فقط می خواست از کارتون سر در بیاره ... از قضیه پسرتون. حاج صابر با تعجب به من نگاه می کرد و چشم ازم برنمی داشت.
... من ادامه دادم : آخه می دونی چیه حاجی؟ ما هممون کنجکاوشدیم ... شما ازیه طرف میگی پسر داری و بی کس وکار نیستی ، از یه طرف برعکس خیلیا ازش هیچ شکایتی نداریو ازش تعریفم می کنی !
... این حرفو که زدم قیافه حاجی تغییر کرد و یه دفعه رنگ صورتش مثه گچ سفید شد. شونه شو از دستم بیرن کشید و تشویشی ریخت تو چشاش . درحالی که دستاش می لرزیدن ، در کمدشو وا کرد و عکس پسرشو بیرون آوورد. اونو بوسید وچسبوند به سینه ش. من که حسابی از حرفم پشیمون شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم ، خواستم برم طرفش که بانگاه غمگین حاجی سر جام میخکوب شدم. اونم به سرغت از اتاق بیرون رفت .
من که اصلا" نمی خواستم حاج صابرو اونقدر ناراحت کنم و خیلی دوسش داشتم و از طرفی نگاه پرسشگر پیرمردای توی سالن از واکنش حاجی نسبت به من ، داشت روم سنگینی می کرد ، خودمو جمع و جور کردم و دنبال حاج صابررفتم بیرون.
رفتم تو حیاط و دنبالش گشتم. رو نیمکت همیشگیه گوشه حیاط نبود. نگاهمو چرخوندم تو حیاط . یه دفعه چشمم افتاد به حاجی که به درخت بید انتهای حیاط تکیه داده بود. از پشت سرآهسته رفتم طرفش. بهش که رسیدم آروم گفتم : حاجی ... حاج صابر...
حاج صابر که با صدای من برگشت به طرفم ، دیدم صورت و چشماش رنگ خونه و پیرمرد داره پشت سرهم اشک می ریزه. از خیسی و سرخی چشمای حاج صابر، دلم یهو ریخت پائین و دستپاچه گفتم : حاجی جون تو رو خدا منو ببخش ... یعنی مارو ببخش ...
حاج صابر که اون آرامش همیشگی تو چهره ش نبود و همینطور اون قاب عکسو تو بغلش فشار می داد ، خیره شد به چشمام وآهسته گفت : من و مادرعباس همین یه بچه رو داشتیم. عباس خیلی پسر خوب و مهربونی بود. هنوزم مهربونه ...
... بعد عکسو از خودش جدا کرد و نگه داشت جلوی صورتش . همینطور که دست می کشید روی عکس و اشک می ریخت ادامه داد : بعد جنگ گفتن شهید شده ... ولی جنازه شم هنوزبرنگشته ... عباس هنوزم برنگشته ... مادرش بعد از جنگ که ازش خبری نشد ، مریضی قلبی گرفت و چند ماه پیش فوت کرد.
... بعدم انگار که بغض راه گلوشو ببنده ساکت شد. مکثی کرد و دوباره ادامه داد : همه می گن بعد مادرعباس من تنها شدم . ولی من تنها نیستم ... پسرم هست ... عباس هست ...
من که زبونم بند اومده بود و نمی دونستم چی بگم ، فقط خیره شدم به چشمای مظلوم و پردرد حاج صابر که انگار داشتن تو همین چند دقیقه ، رنج و غصه و دلتنگی این همه سالو می باریدن .
30/7/91
... حاج صابر از اون روز که جریان پسرشو گفته خیلی ساکت تر و گوشه گیرتراز همیشه شده. کارش شده نشستن زیر اون درخت بید و خیره شدن به عکس عباس ...
... حالا دیگه همه می دونن ... اون چرا اینجاس
خداوندا امام عصر را از ما راضی خوشنود بفرما
خداوندا امام خامنه ای را تا ظهور حضرت مهدی و کنار حضرت مهدی نگه دار
خدا وندا همه ما را عاقبت بخیر بفرما به احترام بازوی شکسه مادرم فاطمه زهرا
عزیزانم کمی حالم خوب نیست حالم خوب شد نظر ها را جواب خواهم داد
از همه شما شرمنده ام کوچک همه شما فرزند شهید حاج سید مجتبی و جانباز سید مرتضی
پرده خیمه کنار است تو را میبینم
چون شدی نقش زمین با چه دلی بنشینم؟
عمه جان دست مرا ول کن و بیهوده نکش
جگرم سوخت ، که ارث پدرم بوده ، نکش
برق تیغش به دلم خورد ...خدایا ...ای داد
آمدم سویت عمو ، هر چه شود بادا باد
آخرین لحظه به آغوش تو نائل شده ام
تن تو ، تیغ ، چه زیباست که حائل شده ام
چه قدر سرخی خون بر کفنم می آید
این شعر نوشته بودم پاک کرده بودم دیدم باز هست گفتم بلکه حکمتی هست باشد یا حق
سلام و درود بی پایان خدا بر تو ای یار و همراه من.
روحت شاد و یادت گرامی.
شادی روحش صلوات
وصیت نامه بنده گناهکار مهدی باکری
بسم الله الرحمن الرحیم
یا الله یا محمد (ص) یا علی (ع) یا فاطمه زهرا (س) یا حسن (ع) یا حسین (ع) یا علی (ع) یا محمد (ع) یا جعفر (ع) یا موسی (ع) یا علی (ع) یا محمد (ع) یا علی (ع) یا حسن (ع) یا حجة (عج) و شما ای ولیمان یا روح الله و شما ای پیروان صادق امام یا شهیدان.
خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالیکه سراپا گناه و معصیت، سراپا تقصیر و نا فرمانیام. گرچه از رحمت و بخشش تو نا امید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم. میترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.
یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالیکه از من راضی نباشی. ای وای که سیه روز خواهم بود. خدایا که چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم. خون باید میشد و در رگهایم جریان مییافت و سلولهایم یا رب یا رب میگفت. خدایا قبولم کن. یا اباعبدالله شفاعت.
آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش، ولی چه کنم تهیدستم، خدایا قبولم کن.
سلام بر روح خدا نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر. عصر ظلم و ستم عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعیاش.
عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است.
آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسههای درونی و دنیا فریبی را شناخته و برحذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل تنها چارهساز ماست. ای عاشقان ابا عبدالله، بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونهها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نمائیم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگزاری بجا آورده باشیم.
وصیت به مادرم و خواهران و برادرهایم و فامیلهایم که بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید. اهمیت زیاد به نماز و دعاها و مجالس یاد ابا عبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است.
همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت بدهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل، برای اسلام ببار آیند.
از همه کسانی که از من رنجیدهاند و حقی بر گردنم دارند طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناههای بسیار بیامرزد.
خدایا مرا پاکیزه بپذیر
مهدی باکری
۱۳۶۳/۱/۲